تبليغاتX
دهکده
ارتباطات،روزنامه نگاری

آروم آروم پلک هامو باز میکنم برعکس همیشه که دوست دارم یکهو خواب از سرم بپره این بار و توی این روز دوست دارم همه لحظه هام به کندی بگذرن تا با تمام وجودم ثانیه به ثانیه ی این روز رو لمس کنم ، بعد از بیست و شش سال هنوزم توی این روز حس عجیبی دارم ، انگار که میخوام شاهد تولد یه نوزاد باشم و خودم رو غرق میکنم توی تمام لحظه های حضوری که مال خودمه و یه جورایی این روز رو مال من میکنه .

 مثل هرسال توی این روز همه ی خاطره هام رو از از کودکی تا به حالا توی ذهنم مرور میکنم زمان زیادی نمیخواد تا این همه زندگی مثل یه فیلم کوتاه جلوی چشمام تصویر بشه و من رو از خود بیخود کنه ،یکبار، دوبار، سه بار و شاید صدهابار تمام لحظه های عمرم رو توی ذهنم دوره میکنم و بعدش یه گوشه میشینم و شروع میکنم به شمردن، منتظرم تا اولین تبریک این روز رو از زبان عزیزانم بشنوم، ساعت چهار صبحه ، خوابم نمیبره با اینکه میدونم که همیشه توی آخرین لحظات یه سوپرایز تازه و حیرت آور منو دیوانه وار شگفت زده میکنه اما امسال توی تولد بیست و شش سالگیم دلم یکم کوچیک شده و طاقت نداره ،دوست دارم زمان کمی متوقف بشه و حتی یه کم به عقب برگرده ،احساس میکنم بیست و شش تا روز تولدم رو توی زندگی روزمره دارم گم میکنم و دور میشم از تمام قشنگی هایی که واسه لذت بردنه من از این تولده ، چقدر خوبه که به یاد بیاری تمام لحظه های ناب و بکر خودت بودن رو ،لیلا بودن رو و...

امروز ماله منه مال تمام لیلاهایی که عاشق اسفند هستن و برف ، من دختر زمستونم همون زمستونی که از پا قدمش بهار می یاد و همه چیز دل انگیز تر میشه، هرچند زمستون و اسفندش رو با هیچ چیز عوض کنم چرا که لیلا رو در بطن خودش آبستن شد و حالا من زندگی گرفتم از این همه سپیدی و پاکی...

با نهایت خودخواهی عاشقم تمام روزهای اسفندماه رو، خصوصا امروز رو، که هستی گرفتنم رو بهش مدیونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم اسفند 1390ساعت 7:59  توسط دولت آبادی  | 

بازم روز تولد تو رسید ،روزی که تو زاده شدی تا با حضورت در کنارم بتونی بهم آرامش ببخشی و من با تمام وجود داشته باشمت و ازتو و مهربونیات سرشار بشم،بهتر از هرکسی میدونی که دنیای منی ،میدونی که دیوانه وار دوست دارم تویی که مهربونیات برام تموم شدنی نیست،خوش به حال من که خدا تورو به من داد،خوش به حال من که همسر مردی هستم که تمام حضورش ، وجودش و بودنش رو به من داد بی هیچ توقعی، پس ببین که روز تولد تو بیش از تر از خودت برای من عزیز و دوستداشتنی... زندگی من ،همیشه باش چراکه بودن من سرمایه ای از حضور توست .(تولدت مبارک )

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1390ساعت 17:0  توسط دولت آبادی  | 

آهای کسی که شاید در آینده ای دور اگه وبلاگی وجود داشت میخوای اینجا رو بخونی تا از خاطره هام و لحظه های دوستداشتنی زندگیمون با خبر بشی، تویی که نمی دونم  یه روزی از تصوراتم بیرون میای یانه!!!

فقط خواستم بدونی اولین سقف مشترک زندگیمون،سقفی که خودش و دیوارهاش با همه ی امنیت و قشنگیش به ما تعلق داره روز  ۱۵/۱۰/۹۰ پر شد از شور زندگی و لحظه های نابی که قراره واسمون بشه سرشار از خاطره...

+ نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1390ساعت 7:55  توسط دولت آبادی  | 

چقدر بزرگ شدی،خانم شدی،عاقل شدی، عاشق شدی،دوستداشتنی شدی، دلتنگ شدی و آروم تر شدی...

چقدر از شعر دور شدی ،از حس لبریزت دور شدی،از خانوادت دور شدی،توی کارت غرق شدی و از آرزوها و رویاهات دورتر شدی...

روبروی آیینه ایستادم و مدام صدای آیینه این جملات رو زمزمه وار توی گوشم تکرار میکنه، می دونم و ایمان دارم که آیینه بهم دروغ نمیگه ،آخه هر وقت که میخوام از چیزی شبیه یه راز حرف بزنم ، از اون رازهایی که فقط مخصوص خودمه،روبروی آیینه می ایستم و اونوقت با صورتی که توی قاب آیینه برام تصویر میشه و من با نهایت خودخواهی عاشقشم از هر اون چیزی که میتونه من رو از  این همه تغییر و تکرار رها کنه حرف می زنم و...

بارها و بارها درست مقابل همین تصویر آیینه می ایستم و با نگاه کردنش دوست دارم پا بزارم توی تمام خاطره هایی که حالا همه حس شیرین بودنشون به خاطره بودنشون هست، دوست دارم غرق بشم توی تمام لحظه هایی که دلتنگی تازه شدنشون بزرگترین وسوسه واسه فریاد زدن و شکستن سکوتی هست که ته ته دلم داره قلقلکم میده که فریاد بزنم این همه...

اما نکنه با خودت فکر کنی که همه اینها می تونه بد باشه واسه منی که همیشه دلبسته خونواده و رویاو...بودم ، باید بگم که نه ،حالا درست کنار همون تصویری که برات گفتم قامت محکم توست که می تونه بهم فرصت هضم این همه تغیر رو بده،جوری که عاشق بشم همشون رو .  

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1390ساعت 8:21  توسط دولت آبادی  | 

ناگهان نگاهم رو به طرف خودش می کشونه و من هم با بهت و خیرگی بهش نگاه می کنم و خیلی آروم چشمام رو از صورتش برمی دارم و به طرف زمین می کشونم،شرم عجیبی توی نگاهش هست از اون شرم هایی که عین نجابته از اون خجالت کشیدن هایی که دوست داری ادامه پیدا کنه ، از اون لحظه هایی که چشمای تو هم دوست دارن خودشون رو گم کنن بین تمام شلوغی ها و به روی خودت نیاری سنگینی این همه نجابت رو اونوقته که...

تمام آدم های دور وبرم ازم دور میشن انگار نه انگار که توی این شهر آدمی هست،من می مونم و یه دنیا نگاه و اون که...

چقدر سه نقطه رو دوست دارم ،چقدر نقطه ها رو دوست دارم خصوصا وقتی که جای تمام سکوت ها و نگفتن ها رو برات پر میکنن و می تونی خیلی آسون از تمام آشفتگی های ذهنت حرف بزنی و پراکنده گویی هات رو توجیح کنی و...

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم دی 1390ساعت 8:32  توسط دولت آبادی  | 

خدایا شکرت ،هزاران بار و...

بازم لحظه تحویل سال من و تو فرا رسیده...

و باز هم زمزمه ی قشنگ یا مقلب القلوب و الابصار روی لبهامون

 یا مقلب القلوب و الابصار ،یا مدبراللیل و النهار، یا محول الحول و الاحوال،حول حالنا الی احسن الحال،حول حالنا الی احسن الحال...

الهی زندگیت ،زندگیمون تا ابد سرشار از سلامتی، شادی ، شکیبایی و شور عشق باشه.

۱۷/۸/۹۰ سه ساله شدن با هم بودنمون مبارک زندگی

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1390ساعت 8:45  توسط دولت آبادی 

پا به پای تو میام ،قدم های محکم تو وادارم میکنه که کمرم رو صاف کنم و قوز نکنم، گام های بلند و سریع تو منو به دویدن میکشونه ،نزدیکت میشم،دستات رو محکم می گیرم ولی بازم یکی دو قدم از تو کم دارم ،سرعتم رو زیاد میکنم و خیلی زود خسته میشم، دستت رو رها میکنم و کمی آروم تر از قبل دنبالت حرکت میکنم ،اما دلشوره دارم ،نزدیک خیابون سرچهارراه همون دو قدم عقب بودنم باعث میشه پشت چراغ قرمز عابر بمونم ، میخوام چراغ قرمز رو بی اعتنا رد کنم اما یادم میاد که بارها منو از این کار منع کرده بودی ،تو از خط کشی عابر رد میشی ، بغض میکنم  و تو باز هم به راهت ادامه میدی، ازت دلگیر میشم و با صدایی نزدیک به فریاد اسمت رو به زبون میارم اما تو باز هم رد میشی از همه عابر های توی پیاده رو ، ازهمه درختها و ماشین هایی که سرتاسر خیابون رو پر کرده، تو چشمام پر اشک میشه ، تصویر تار چهره تو ،توی موج اشکهام از من دور و دورتر میشه ،چشمام دیگه تورو نمی بینن ، سرجام خشکم میزنه ،چراغ عابر سبز میشه اما من هنوز ایستادم ،چراغ قرمز میشه و من باز هم ایستادم، چشمهای عابرین برام تصویر میشه که دارن با بهت بهم نگاه میکنن، خصوصا پلیس سر چهارراه ،سنگینی نگاهش رو خیلی خوب احساس میکنم ،تصمیم دارم حرکت کنم اما نمی تونم ،هنوز دور شدن و رفتنت رو باور ندارم،هنوز دستام از گرمای دستات سرشار از حرارته ، احساس میکنم که تب دارم،  همه چیز جلوی چشمام داره سیاه میشه و من دیگه هیچ چیز نمی فهمم، چشمام رو باز میکنم ، دیگه از چراغ سر چهارراه خبری نیست ، حتی سنگینی هیچ نگاهی رو هم دیگه روی خودم حس نمیکنم خصوصا نگاه اون پلیس رو!!! اما هنوز تب دارم ، بازم چشمام بسته میشه و یه بار دیگه باز میکنم و...

+ نوشته شده در  چهارشنبه هجدهم خرداد 1390ساعت 8:37  توسط دولت آبادی  | 

خیلی وقته که از نوشتن دور شدم اما اجبارا ... خیلی اتفاقات خوب داشتم توی این مدت که دلم میخواست ازشون یه چیزی بنویسم ،مثلا دفاع از رساله کارشناسی ارشدم با نمره 75/19 که یکی از شیرین ترین لحظه  های زندگی تحصیلیم بعد از هشت ماه تلاش و دویدن بود البته با کمک های همسر خوبم یا تولد سی سالگی بهترین دوست و همراه زندگیم،همسر عزیزم و... اما دویدن های زمان این فرصت ها رو ازم گرفت ،نتونستم اونطور که دلم می خواست اینجا ثبتشون کنم تا امروز که یکی از بزرگترین بهانه هام واسه نوشتنه...

حس غریبی نیست اما عجیبه، حس تازه شدن و دوباره متولد شدن و اینبار در تولد بیست و پنج سالگیم در کنار خانواده نیستم  اما کسی رو توی خونه خودم دارم که بی توقع و بی بهانه همراهمه و حالا در این روز برام شده همه لحظه های آرامش بخشی که فقط مخصوص حضور خودش در کنارمه.

اولین سالیه که هفدهم اسفند رو در کنار خانواده جشن نمی گیرم اما این اولین سال رو دوست دارم نه به خاطر دوری از خانواده ،چرا که اولین سالی هست که این روز و این جشن مخصوص  جمع دونفره ماست ،باورم نمیشه که اینقدر لحظه ها زود میگذرن ،دلم واسه بچگی هام تنگ شده،واسه تمام اون لحظه های قشنگی که پیش خانواده بودم،دلم تنگه واسه تمام شیطنت هایی که اگر هنوز هم بتونم از انجامشون کوتاهی نمی کنم وبیشتر از همه دلتنگ لحظه هایی هستم که یه گوشه دنج توی خونه پیدا میکردم و می نوشتم و می نوشتم و می نوشتم...وبعد از اون ساعت ها نوشته هام رو می خوندم و می خوندم ومی خوندم و چقدر لذت داشت خوندنشون برام،انگاری این دستخط و این همه کلمه روی کاغذ مال من نبود و من از خوندن دست نوشته های یکی دیگه لذت می بردم، دلم تنگ شده واسه تمام لحظه هایی که هر سال موقع تولدم با بقیه افراد خونه داشتم خصوصا قانونی که واسه تولدم گذاشته بودم و از یک روز قبل وبعد تولدم تو خونه لوس می شدم و فقط ذستور می دادم و خوشحال و خندون سر به سر بقیه میذاشتم،هر چند که این همه دلتنگم اما... اما حضور تو ،تویی که خودت می دونی  و چه خوب که می دونی همه لحظه ها م شدی و بیشترین مایه آرامشی برام تحمل این دلتنگی ها رو برام آسون کرده، مرسی که روزهاست داری تلاش میکنی که شیرینی این روز رو برام صد چندان بکنی ،بی نهایت ممنونم که دارمت،که هستی درکنارم و...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم اسفند 1389ساعت 16:2  توسط دولت آبادی  | 

چقدر شیرینه رسیدن دوباره لحظه تحویل سال من و تو واینبار بعد از یک سال دوندگی های شیرین واسه جشن عروسی ۳۱ تیرماه ۸۹ و زندگی ما زیر یه سقف تو خونه خودمون، شاغل شدن من و نزدیک شدن به روزهای دفاع پایان نامه .

رسیدن به  تحویل سال ۱۷/۸/۸۹ که ارزشش برام صدچندان شده چون امروز روز ازدواج حضرت علی (ع) و فاطمه هم هست و شیرین تر از همه اینه که با همه دلتنگی هایی که واسه جدا شدن از خانواده همراهم بود ،حضور تو در کنارم به لحظه های زندگیم طعم شیرینی داده که تحمل همه دلتنگی ها رو آسون کرده ،اونقدر که تنها حضور قشنگ تو می تونه آرومم کنه ...

امیدوارم لایق این همه خوشبختی در کنار تو باشم... بازم رسیدیم به دعای یامقلب الفلوب...و باز هم حول حالنا الی أحسن الحال...

سال نو مبارک فرشته من...

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم آبان 1389ساعت 9:5  توسط دولت آبادی  | 

انگار همین دیروز بود،شروع قصه ی آشنایی من وتو ،شروع زمزمه های قشنگ با هم بودن ،با تو بودن...چقدر اضطراب رسیدن به تو برام شیرین و دوستداشتنی بود، و شنیدن صدای قشنگت از راه دور ...هنوز عاشق این زمزمه هام ،گوشهام به شنیدن صدات تنها عادت نکردند چراکه روزبه روز دارن بی تاب تر از همیشه  لحظه هارو واسه شنیدن صدات دو تا یکی طی میکنن...

چقدر خوبه که وقتی برای روزها از هم دوریم تصویرت به جای محو شدن روز به روز جلوی چشمام بیشتررنگ میگیره ،راستی چقدر این تصویر رنگی تو مردونه و محکمه!!! چقدر عاشق تکیه کردن  به توأم ،حتی اگه بتونم روی پام بایستم ،بازم لذت تکیه کردن به تو یه چیز دیگه ست.

یادته وقتی  رو که با یه دسته گل و یه عالمه شرم و حیا ،با گونه هایی که  از روی عشق و احترام یه کم سرخ شده بود وارد خونمون شدی ؟چقدر اون لحظه ،پاکی و نجابتت به دلم نشست واسه همیشه...حتی وقتی روز بعدش ازت پرسیدم لباسم چطور بود؟با یه کم مکث از پشت گوشی صدات بهم گفت :خوب بود ،مگه چی پوشیده بودی؟خواستم ازت دلگیر بشم ،فقط یه کم...اما یاد گونه های سرخ تو و چشمایی که تقریبا منو ندید به جای دلخوری بهم آرامش داد و من فهمیدم که با تمام وجود از تو سرشار شدم.

17/8/87 واسمون شد اولین خاطره ،اولین شروع واولین تعهد مشترکمون،اون روز وقتی نگات کردم با اینکه توی چشمام خیره شده بودی اما هنوز ذره ای از نجابت و سرخی گونه هات کم نشده بود و این برای من اطمینان رسیدن به یه آرامش و امنیت همیشگی رو به همراه داشت ،آرامش و امنیتی که با گذشت یکسال روز بروز داره برام بیشتر و بزرگتر میشه، و حالا من چقدر آرومم...لحظه ی تحویل  سال اولین شروع با هم بودنمون فرا رسیده ...داریم به 17/8/88 پا میذاریم ،میدونم که تو هم داری مثل من واسه ی این لحظه قشنگ دعا میکنی..."یا مقلب القلوب والأبصار،یا مدبر اللیل و ألنهار،یا محول الحول وألأحوال،حول حالنا الی أحسن ألحال" و باز هم حول حالنا الی أحسن ألحال...

راستی سال نو مبارک زندگی من...

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 11:53  توسط دولت آبادی  | 

بازم بايد لباس هاي نازك و وصله دار تنم رو با يه كاپشن رنگ و رو رفته بپوشونم ،كاش حداقل امروز بتونم يه چيز درست و حسابي پيدا كنم ،علي ،اميد،رضا...الآن اسدالله مياد و بازم ما خوابيم ،اونوقت بهانه ي امروزش دستش مياد ،علي تورو خدا پاشو من جعبه ي آدامسم رو گم كردم ،مال تورو بر دارم يا نه؟؟؟                        اي خدا چي ميشه اسدالله ديرتر بياد ؟؟؟

علي من جعبه ي تورو بر داشتم ،تو مال منو پيدا كن ،فكر كنم پيش پلاستيك نون باشه،خداحافظ من رفتم ،خواب نمونيد...

امروز چقدر هوا سرد شده ،داره تمام بدنم يخ ميزنه ،كاش...آقا يه آدامس بخر،جون مادرت ،تورو خدا ،آقا.....

خانوم ،دختر خانوم ،بسته اي صدتومن يه بسته فقط صد تومنه ،تورو خدا يه بسته بخر(الهي بميري با اون قيافت).

چه كار كنم خدا جون دارم يخ ميزنم ،آخ ،آي ....تمام دست و پام سرخ شده ،اشك  چشمامو آب بينيمم كه داره مياد!! آخه كي با اين قيافه از من آدامس ميخره؟

كاش ميشد منم يه لباسه نه !!!قشنگ نه !!!ولي حداقل بدون وصله داشتم ،كاش مي تونستم كلاهه اين پسر بيريختو لوس رو از سرش برمي داشتم ،بايد خيلي گرم باشه.

گداهاي بدبخت فقط ميخوان يه آدامس بخرن ،نگاه كن ....خانوم بسته اي صدتومن ،تافي هم دارم ،خانوم تورو خدا فقط يه بسته ،فقط يه دونه (خدا كنه ماشين بهت بزنه بري صد هزار تومن خرج كني)بيچاره بدبخت.

خداجون باهات قهرم،دارم مي ميرم ،آخه توي اين سرما كي از من آدامس ميخره ؟؟كاش يه كاري كني يا همه ي آدامسهام رو بفروشم يا حداقل از دست اسدالله راحت بشم، دوست دارم برم مدرسه و.....آقا پسر يه بسته بخر ،جون مادرت ،جون آبجيت فقط يه بسته !همش صدتومنه ،بيا هشتاد تومن ببر ،حالا اگه بگم مفته همه ميخوان از دستم بقاپن ...آهاي خانوم مگه من جذام دارم اونجوري نيگام ميكني؟!...كاش حداقل نه نه وبابا نداشتم تا دلم نمي سوخت ،ميگفتم مردن،اصلا ندارمو از زير بوته عمل اومدم،اما وقتي يادم مي افته كه اسدالله ميگفت منو تو چهارسالگي براي پنجاه هزارتومن بهش فروختن ،ازشون متنفر ميشم ،مگه حالا چند سالمه ؟ده سال ،اما نه سواد دارم و نه پول و نه  نه نه بابايي و نه  خورد و خوراك درست حسابي...دوست دارم فرار كنم ،برم يه شهر ديگه ،يه جاي ديگه ،اصلا چرا نمي يان منو ببرن پررشگاه ،شايد آدم شديم،نه فايده نداره حسين !!!اين فكراي بيخودو .......آقا ،يه آدامس واسه بچتون بخريد،تافي هم دارم ،تورو خدا،آقا...(كاش بچت گم بشه خودتم دنبالش)،بزار ببينم ،اصلا........

 "آفرين بچه ها واسه امروز خوب بود ،حسين جان كارت عالي بود ،فردا دوباره تمرين ميكنيم."

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم شهریور 1388ساعت 0:9  توسط دولت آبادی  | 

 

همیشه عاشق نوشتن داستا ن های کوتاه بودم ،داستان هایی که با خوندنشون خودم بیشتر از دیگران به وجد میومدم و میام ،داستان های کوتاهی که با زندگی همه ی ما عجین شدن و خیلی غریب نیستند برامون ،اما با وجود سادگی واین همه تکرارشون بازم آدم رو وسوسه میکنه تا آخرش رو بخونه ،داستان هایی که خیلی برامون ساده به نظر میرسن اما اگه خوب باها شون همراه بشیم ،می شنویم حرف هایی رو که همیشه ازشون فاصله گرفتیم ، تصمیم دارم بعضی از این داستانک هام رو توی وبلاگ بذارم ،امیدوارم که شما هم از خوندنشون پشیمون نشید.البته لیلا رو که یکی از نوشته هایی است که خیلی دوسش دارم رو در چند پست قبلی گذاشته بودم.

  

صبحانه

یک ربع به هفت بود که ساعت زنگ خورد،بازم مثل همیشه دیرم شده بود،انگار برام درس عبرت نمیشه تا برم یه ساعت جدید بخرم یا حداقل ساعتم رو تعمیر کنم ،با دلشوره عجیبی مشغول لباس پوشیدن و مسواک زدن شدم یه دستم جوراب و یه دست دیگه ام مسواک ،نمی دونستم اول مسواکم رو بزنم یا جورابم رو بپوشم ،اگه این بار هم دیر سر کلاس می رسیدم ،واقعا نمی دونم چی میشد اما هر چی بود خیلی نمی تونست جالب باشه.

ساعت هفت و بیست دقیقه بود که با یه بسته بیسکوئیت توی دستم از خونه اومدم بیرون ،هوا سرد بود و من هم خیلی لباس پوشیده بودم و حسابی سنگینی لباس ها رو روی تنم حس میکردم به همین خاطر نمی تونستم تند راه برم چه برسه تا خیابان اصلی بدوم،فکر کنم ده دقیقه ای طول کشید تا به خیابان رسیدم ،وقت اتوبوس سوار شدن که نداشتم پس منتظر تاکسی ایستادم ،هر ماشینی که از جلوم رد می شد تا سقف پر مسافر بود و به جای چهار تا حداقل شش نفر سوار ماشین بودند،جرأت نگاه کردن به ساعتم رو نداشتم و فقط به امید اینکه اینبار به موقع سر کلاس حاضر میشم منتظر ماشین ایستادم ،بالأخره یه تاکسی خالی جلوی پام نگه داشت ،راننده حداقل شصت سال رو داشت به نظرم مهربون اومد ،بهش سلام کردم و مسیرم رو که دانشگاه بود گفتم،هنوز خیلی از خیابان خونمون دور نشده بودم ،دستم رو داخل کیفم بردم تا کرایه رو حساب کنم،همه ی کتابهام رو زیرو رو کردم اما کیف پولم نبود با اعصاب خورد و کمی خجالت به راننده گفتم ،ببخشید من پیاده میشم چون کیف پولم رو جا گذاشتم ،راننده نگه نداشت و گفت:اشکالی نداره دخترم،قابل نداره مهمونه من، تشکر کردم و گفتم  نه !!!باید پیاده بشم ،حالا از راننده اصرار و از من انکار ،دیگه داشتم کفری میشدم ،گفتم ای بابا ،ولم کن میخوام پیاده بشم ،حتما پول لازم دارم فقط که کرایه ی شما نیست(البته همه ی اینها رو توی دلم گفتم)

راننده نگه داشت و من پیاده شدم و با هزار تا نفرین به خودم که این همه حواس پرتم ، و به راننده که این همه من رو از خیابونمون دور کرده به سمت خونه دویدم،با تمام وجودم دویدم ،به خونه رسیدم و سریع کیف پولم رو برداشتم و به ساعت یه نگاهی کردم ،ساعت هشت و پنج دقیقه بود و اگر همه ی سعیم رو می کردم و از غیب بهم امداد می رسید نهایتا ساعت یک ربع به نه به کلاس می رسیدم ،پس با همون وضعی که کیف پول دستم بود و لباس تنم بود از خونه  بیرون اومدم و رفتم سوپر مارکت محل و برای یه صبحانه ی مفصل  حسابی خرید کردم و به خونه برگشتم .

+ نوشته شده در  جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:33  توسط دولت آبادی  | 

چشماتو باز کن ،خوب به اطرافت نگاه کن و حالا یه نفس عمیق بکش و خدارو شکر کن به خاطر اینکه هنوز این فرصت دوباره برای زنده بودن و زندگی کردن رو بهت داده ،لبخند بزن ،فریاد بکش ،هر طور که دوست داری از این لحظه ها استفاده کن ،ولی زندگی کن و....

تا حالا شده بشینی و این همه فرصتی رو که خدا واسه زنگی کردن بهت داده رو بشماری ؟؟؟!!!خوش بحالت من که کم آوردم ...یعنی اینقدر ....بگذریم ،مثل خیلی وقتهای دیگه بازم بگذریم،انگاری داره کم کم نانوشته هام زیاد میشن و همین چند تا ....جاشون رو میگیرن!!!

چشماتو ببند ،با خیال آسوده ببند و مطمئن باش که بازم خدای مهربون من و تو، برای باز کردنشون به نشونه ی زندگی بهت کمک میکنه ،پس نگران نباش ،من و تو حالا حالاها زنده ایم ،آره تعجب نداره گفتم حالاحالاها،یعنی زیاده ؟؟؟ اصلا هر چی تو بگی ،من دیگه حرف نمیزنم ،اصلا هرچی که تو بخوای من دیگه هیچی  نمی خوام،نمی خوام چیزی و دیگه حرفی نمیزنم ،اما نه! هنوز یه چیز هست که با تمام وجود دنبالشم و ...راستی قرار شد من حرف نزنم ،پس باشه نمیگم که با تمام وجود دنبال...

دارم کم کم صداتو میشنوم،اما چرا اینقدر آروم و آهسته ؟آره دارم میشنوم اما چیزی از ش نمی فهمم!!!یه کم بلندتر حرف بزن،من که نمیگم فریاد بزن،فقط یه کم بلندتر،تنها یه کم ،آخه خیلی واسه شنیدن صدات دلتنگ و بی تاب شدم،لج میکنی؟؟پس فقط یه لحظه نگام کن ،فقط یه لحظه...باشه پس لااقل اجازه بده من یه لحظه نگات کنم و...

نه چشمات رو نبند ،نگام کن ،باهام حرف بزن ،دیوونه نشو ،باشه با چشمهای بسته نگام کن ولی ببین ،خواهش میکنم،آخه، آخه ...یادم رفت بهت بگم که خدا تنها چشمهایی رو حالاحالاها باز نگه میداره و فرصت دوباره زندگی کردن رو بهشون میده که ببینندو ببینند و ....پس خواهش میکنم لج نکن و نگاه کن ومن رو ببین.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 2:55  توسط دولت آبادی  | 

با اینکه سرشارم از بهترین هایی که توی زندگی هر آدمی میتونه وجود داشته باشه و اون آدم رو تا جایی برسونه که خودش رو توی اوج ببینه ،ولی باز،حس میکنم که هنوزم باید بیش از اینها برای رسیدن به این بهترین ها تلاش کنم .

نمی دونم چرا یهو دلم خواست که بچه بشم ،خیلی کوچیک و همون اندازه هم آزاد و رها،دوست دارم بشم همون لیلای نه ساله که ساعت یک نیمه شب، لب باغچه، توی حیاط با یه دفتر فانتزی خوشگل  تو دستش مینشست و شعر مینوشت ،از هر چیزی که بتونه حس اون لحظه ی زندگیشو بیان کنه،شعرهایی که خیلی بیشتر از نه سالی که زندگی کرده بود حرف واسه گفتن داشتند.

دلم واسه همون لیلای نه ساله ای تنگ شده که وقتی به سن تکلیف رسید و اولین نمازش رو، روی جانمازی که مدرسه هدیه داده بود خوند یه عالمه اشک ریخت ،بدون اینکه بدونه این همه اشک که بی محابا ازچشماش میومد به خاطر شوق و رضایته یا ترس و جهالت...

دلم واسه لیلایی تنگ شده  که همیشه دلتنگ دنیا و آدماش بود اما هیچ وقت علت این همه دلتنگی رو نفهمید...!

دلم واسه لیلایی تنگ شده که ...

اما حالا  دیگه اون لیلای نه ساله بزرگ شده  ولی از همه ی دلتنگی های کودکانه اش دور نشده ،چون نه تنها لیلا ،بلکه همه ی آدمهای دنیای اون تنها، ...بگذریم.

نمی دونم دلم چی میخواد ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ یه حسه ،یه جور حسه ... نمی دونم هم دلم واسه گذشته هام تنگ شده و هم یه جورایی دوست دارم از تمام گذشته هام خیلی سریع فاصله بگیرم  و برسم به آینده ای که داره انتظار حضور من و تورو در کنار هم میکشه،یه حس پیوستن قشنگ به تو و آینده که با تمام دلواپسی ها و دلتنگی هاش دوستش دارم، قبل از حضور تو ،توی زندگیم ،خیلی راحت تر از خودم مینوشتم و حرف میزدم ولی حالا هر چی می نویسم و از هر چی که حرف میزنم  ،به راحتی و وضوح حضور آروم و پررنگ تورو  تو ی تمام لحظه هام حس میکنم .

هر وقت سراغ شعرها و دست نوشته های قدیمی میرم ،هر کدوم یه حس وحال و هوای خاصی دارند و خیلی متفاوت از همدیگه اند،اما این روزها هر چی که مینویسم و حتی روی هر چیزی که تمرکز میکنم ،تنها حضور و وجود آروم و شیطون توست که برام تصویر میشه.

وقتی قلم به دست میگیرم انگاری که باهام لج میکنه و هر چی که من محکم تر توی دستم میگیرمش اونم با سماجته هر چه بیشتر تنها اون خطوطی رو که دوست داره روی کاغذ دفترم حک میکنه،یه جورایی من میشم خواننده و اون نویسنده و هرچی بیشتر میخونم ،بیشتر به تو میرسم و هر چی بیشتر به تو میرسم به پاکی قلمم بیشتر از همیشه ایمان میارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت 16:41  توسط دولت آبادی  | 

کاریزجزيره‌ كيش را مرواريد خليج فارس مي‌نامند جزيره‌اي كه به دليل ويژگي‌هاي منحصربه فردش توانسته است خود را به عنوان يكي از مهم‌ترين مناطق تفريحي اقتصادي كشور و حتي منطقه خليج فارس مطرح كند.طرح تاسيس منطقه توريستي جزيره كيش كه با الگو قراردادن جزاير هاوايي و كرانه‌هاي جنوبي درياي مدينترانه پيش از سال‌هاي انقلاب اسلامي شروع شد و در سال 1371 با تاسيس سازمان منطقه آزاد كيش جاني تازه به خودگرفت .انتخاب اين جزيره به عنوان منطقه آزاد اقتصادي و زيبايي‌هاي خداداديش سبب شده كه ساليانه اين جزيره مرجاني به مقصد بسياري از گردشگران داخلي و خارجي و علاقه‌مندان فعاليت در يك  محيط آزاد كسب وكار تبديل شود و اين امر نه تنها مشكل اشتغال بوميان اين منطقه را حل كرده بلكه توانسته اين جزيره را به بازاركار بسيار از جوانان در جايجاي كشور تبديل كند.
بر اساس سرشماري بهمن ماه 1379 ، جزيره كيش داراي 16 هزارو 500 نفر جمعيت بوده كه اين آمار هم اكنون به بیش از 20 هزار نفر رسيده است که 82 درصد شهروندان اين جزيره طی سال های اخیر درنتیجه فعالیت های اشتغالزایی ، به کیش مهاجرت کرده اند.
بازارکار، ليلا دولت آبادي فراهاني


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 15:11  توسط دولت آبادی  | 

قالی و قالیچه در کشورهای مغرب زمین یکی از مظاهر شهر نشینی جدید است كه از اوایل قرن نوزدهم به دليل گسترش کارگاه های بافندگی ماشینی، برای فقیر و غنی بصورت یکی از لوازم خانه مورد توجه قرارگرفت . این در حالیست که در کشور ایران در طول چندین قرن قالی مورد استفاده عموم  مردم بوده  و ايرانيان در نقاط مختلف كشور سال‌ها صنعت و پيشه شان قالي و قالي بافي بوده است. با تمام اين تفاسير مدت زماني است كه اين هنر- صنعت در اقسي نقاط كشورمان روزگار خوبي را سپري نمي‌كند و هر روز بر تعداد بافندگاني كه دارهاي قاي را بر مي‌چينند افزوده مي‌شود.
استان مرکزی از جمله مناطقي است كه  از گذشته دور به دلیل وجود عشایری که از نواحی دیگر به این منطقه مهاجرت کرده اند در اکثر شهرستان‌های آن صنایع مختلف دستی رونق یافته که اوج زيبايشان در  فرش تجلي يافته  است اما چند صباحي است كه اين هنر- صنعت روزگار خوبي را سپري نمي‌كند و ...
گزارش كامل در نشريه بازاركار

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم بهمن 1387ساعت 17:19  توسط دولت آبادی  | 

دوست دارم هر لحظه ازش بنویسم ،به یادش باشم و همیشه تصویر قشنگشو تو ذهنم داشته باشم ،هرچند که همه ی این ها تو ناخودآگاه ذهنم وجود داره و با هر نفسی که میکشم برام تکرار میشه.

آروم میشم وقتی صداشو میشنوم و به اوج میرسم وقتی که این صدا برام میشه یه تصویر مجسم و با من حرف میزنه ،خیلی مهم نیست از چی میگه ،مهم اینه که اون داره برام حرف میزنه ،مهم اینه که...

نه !!!بر خلاف خیلی از آدما که موقع وصف کردن واژه کم میارن من واژه کم نیاوردم بلکه توی این همه واژه که خدای مهربون برای توصیف اون توی ذهنم گذاشته گم شدم و حالا از بین این همه قشنگی کلمات تنها چیزی که میتونم براش پیدا کنم فقط این دو کلمه است که بگم" تو بهترینی"

تو بهترینی با اینکه هیچ شباهتی با افکار گذشته هام نداشتی و حالا من شدم شبیه همه ی گذشته هایی که تونست کم کم به تو برسه و من رو به جایی ببره که با تمام وجودم و با غرور بهت بگم که تو بهترینی واسه منی که همیشه ذهنم پر بود از دغدغه هایی که با حضورت برام تبدیل شدن به آرامش ،به خود خود زندگی!!!

خوشحالم که تورو دارم و خوشحالم که تو بی هیچ شباهتی به افکارم ،بکر و تازه وارد زندگی من شدی و صبورانه در برابر خودخواهی های کودکانه من برام از فهمیدن گفتی.

بارها و بارها بغض های بی دلیلم رو دیدی ولی با مهربونیات بدون اینکه ازم دلگیر بشی منو با حرفات به خنده انداختی و بهم یاد دادی که فراموش کنم و چه خوب که همه اینهارو برام تکرار کردی .

تو برام بیش از یک همسرخوب و ایده آلی ،تو برام بهترین دوست و تکیه گاه زندگیم هستی ،کسی که میدونم بودن من براش خیلی مهمه و میدونه که بودن اون در کنار من یعنی خود خود زندگی،خیلی دوست دارم خیلی زیاد ،اندازه ی همون دوتایی که فقط منو تو میدونیم که تا کجاست ...

تا تو بامنی زمانه بامن است بخت و کام جاودانه بامن است
تو بهار دلکشی و من چو باغ شور و شوق صدجوانه بامن است
یاد دلنشینت ای امید جان هرکجا روم روانه با من است

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آذر 1387ساعت 21:59  توسط دولت آبادی  | 

ليز فورمن»، نويسنده اين مقاله، يك سال پيش، مديريت يك شبكه تلويزيوني محلي را رها كرد و به استخدام يك روزنامه محلي درآمد.
 او مي‌خواست در يك شغل چندرسانه‌اي فعاليت كند؛ اما اكنون پس از يك سال، او معتقد است كه تحرك خود را از دست داده ‌است: «پويايي شبكه تلويزيوني در روزنامه وجود ندارد.» او اين مقاله را براي كساني نوشته است كه در شبكه‌هاي تلويزيوني كار مي‌كنند و فكر مي‌كنند محكوم به ماندن و كار كردن براي تلويزيون هستند و دوست دارند بدانند در يك روزنامه چه مي‌گذرد.
فورمن درباره مهم‌ترين و عمده‌ترين تفاوت‌هاي تلويزيون و روزنامه مي‌نويسد:
 روزنامه‌ها بزرگ‌تر و گسترده‌تر هستند: واضح به‌نظر مي‌رسد؛ ولي تا وقتي در يك روزنامه كار نكنيد، اين مسئله را درك نمي‌كنيد. مجبور شدم در هفته اول آغاز كارم، چندصد نفر را ملاقات كنم.  به‌اندازه بزرگي و گستردگي يك روزنامه، شما بايد ملاقات‌هاي بيشتري را برنامه‌ريزي كنيد، گزارش‌هاي بيشتري تهيه كنيد و...
ادامه

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 14:24  توسط دولت آبادی  | 

لیلا

 

هوا خیلی سرد،بازم برف میاد ،با اینکه امروز بیشتر از همیشه لباس پوشیدم ولی بازم گرمم نمیشه ! نمی دونم چرا وقتی هوا گرمه آرزو میکنم که برف بیاد چون حداقل با لباس گرم میشم ،اما حالا که برف میاد بازم دلم هوای بعداظهر های گرم تابستون رو کرده،نمی دونم چند دقیقه هست که دارم به تابستون فکر میکنم ؟چون ایستگاه اتوبوس شلوغ شده و اتوبوس پر شده و داره حرکت میکنه و من هنوز سوار نشدم و بازم مثل همیشه دیر به کلاس میرسم .

 

/آخی ...چی شده کوچولو ؟دستت رو بده به من کمکت کنم،گریه نکن !!چی شده عزیزم؟؟؟    مامانت کجاست؟؟؟     -مامان ندارم        /با کی اومدی بیرون؟

-خودم تنهایی      /بزار لباست رو تمیز کنم ،آهان...سردت که نیست؟   -نه!

/بازم که داری گریه میکنی !عزیزم بگو چرا تنهایی اومدی بیرون،اگه یه دفعه گم بشی ،بعدش سردت بشه،میخوای چی کار کنی؟!به من بگو خونتون کجاست تا ببرمت خونه باشه خانومم؟؟؟    -سعید خودش میاد دنبالم.          /سعید کیه؟      -رئیسم.

/رئیست ،یعنی چی؟      -ولم کن (وباز هم گریه )         

 

دیگه کلاسم حسابی دیر شده،رفتنم سر کلاس هم با این همه تأخیر بی فایده هست و از طرفی دیدن یه بچه شش-هفت ساله ،زیر این برف و توی این سرما ،اونم تنهایی و با این همه اشکی که بی محابا از چشمای آبی و قشنگش روی صورت سفیدش میریزه داره دیوونم میکنه.

خیلی با بچه ها سر سازش ندارم و در کل حوصلشون رو ندارم ،بر خلاف بچه های کوچیک فامیل که هر وقت میان خونه ما ،مدام دور و بر من می چرخن و منم ظاهری بهشون لبخند میزنم،اما نمی دونم چرا این دخترک قشنگ این همه تو دلم جا باز کرده و در عرض همین سه-چهار دقیقه یه حس...یه جور حسه ...نه ترحم نه!ولی .......     نمی دونم، دوسش دارم .

 

بازم داره گریه میکنه   /قشنگم من پیشت می مونم تا سعید بیاد ،بعد میرم تا تو هم تنها نباشی ،باشه؟        -نه تو برو سعید میا د(با لهجه بچه گونه)         /نمی فهمم پس چرا این همه مرواریدای چشمت رو الکی روی زمین می ریزی؟!(خندش میگیره و کم کم گریه کردن یادش میره ....)          -مروارید که نیست گریه است            /گریه که نیست اشکه                          -تو چقدر لوسی!            /خودت چقدر لوسی!و باز هم میخنده...                /خانومم به من میگی اسم قشنگت چیه؟ 

-لیلا             /نمی دونم چرا یه دفعه دلم ریخت!!!هم اسم خودمه،شاید ربطی نداشته باشه ولی.......

یه پسر چهارده –پانزده ساله داره از اون طرف خیابون میاد اینجا به طرف لیلا و لیلا دستش تو دسته منه ،محکم دستم رو گرفته  .       /سعیدِ  لیلا جون ؟       -آره       

/اومده دنبالت؟        -آره          /باهاش کجا میری؟      -نمی دونم؟   و دستش رو از توی دستم بیرون کشید و به طرف پسر رفت،با نگاهم دنبالش میکنم و اون هم منو نگاه میکنه و ازم دور میشه ...

نمی دونم چرا بازم سردم شده ؟!لیلا رفت ،دخترک قشنگی که فقط میدونم شش یا هفت سالشه،مامان نداره ،یه پسر بچه چهارده – پانزده ساله رئیسشه و حالا....اصلا فرصت نکردم ازش چیزی بپرسم و تمام مدت فقط داشتم صورت مثل ماهش رو نگاه میکردم و اون حس قشنگی رو که در من بوجود آورده بود رو حس میکردم.

لیلا کوچولو رفت و من بازم سردم شده و به جای رفتن سر کلاس دارم بر میگردم خونه با این امید که شاید دوباره لیلای بی مادرِقشنگهِ شش – هفت ساله رو ببینم.ِ

+ نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387ساعت 15:31  توسط دولت آبادی  | 

وقتي بحث جامعه‌ي اطلاعاتي در جوامع مطرح شد، تصور بر اين بود كه با تحقق اهداف اين جامعه و ظهور فن‌آوري‌هاي نوين اطلاعاتي و ارتباطي، تحولات عميق و بنياديني در روابط اجتماعي و ساختارهاي سياسي و اقتصادي جوامع اتفاق مي‌افتد كه البته اين فرض، بيش‌تر در كشورهاي پيشرفته و صنعتي مطرح بود كه در حوزه‌هاي سخت‌افزاري و نرم‌افزاري از پيشرفت قابل توجهي برخوردار بوده و با سرمايه‌گذاري بر روي محتوا مي‌توانستند به اهداف مدنظرشان دست يابند.
اما به عقيده‌ي كارشناسان در كشورهاي در حال توسعه مانند ايران كه زيرساخت و سخت‌افزار لازم فراهم نبود، طرح موضوع جامعه‌ي اطلاعاتي بيش‌تر توان آن‌ها را به سمت فراهم‌سازي سخت‌افزار و زيرساخت، آن هم با هزينه‌هاي فراوان گرايش داد كه البته با وجود تلاش‌ها و هزينه‌هاي فراوان انجام شده، نه تنها زيرساخت‌هاي لازم فراهم نشد بلكه به دليل سرمايه‌گذاري برروي سخت‌افزار و غفلت از محتوا و نرم‌افزار، در هيچ‌يك از زمينه‌ها نتوانستيم پيشرفت قابل ملاحظه‌اي داشته باشيم.
ادامه در خبرگزاری ایسنا

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1387ساعت 23:17  توسط دولت آبادی  |